تبليغاتX
خاکستری های پشت پنجره...
 

بدترين قسمت اين تراژدى اينجاست كه من به كلاغ ها عادت كردم و

و الان اونارو به تو ترجيح ميدم  !!

+ نوشته شده در جمعه 23 دی1390ساعت 5:12 قبل از ظهر توسط Mehrnaz |

تو رفتی و

هرزگی آرام از سر انگشتان قداستم بالا میرود

و مترسک صفت شدم...

بو می‌کشم تن تمام کلاغ هارا

شاید این بار تو باشی‌

...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 دی1390ساعت 4:49 بعد از ظهر توسط Mehrnaz |

 

می دونی چی بیشتر از همه منو عذاب میده ؟

اینکه وقتی بقیه منو می بینن یادشون به تو میافته و سراغ تورو از من می گیرن!!

اخه تو به من چه؟!!

به چه زبونی بگم که یه سری مسائلی هست که ...!

+ نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 12:9 بعد از ظهر توسط Mehrnaz |

 

 شب ها که میخوام بخوابم تمام ریزو درشت های دورم حذف میشه و

هی افکار مریضم میره سمتت و هی من به روی خودم نمیارم...

چون جدا ازت متنفرم...

فقط یه چیزی...همه چیز کادوی تولدم اون عرسکه نیست که بندازم تو ساک و

هلش بدم ته تخت مریم که نبینمش..!

یه چیزایی میمونه...اون تلخیه ته نگام!!

.

.

و

من درگیره ریزو درشت ها شدم تا تورو یادم بره!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 12:41 بعد از ظهر توسط Mehrnaz |

 

بعضی وقتها ادم توی موقعیتی قرار میگیره که به یه لنگه کفش هم قانعه!!

.

.

.

فکرکن من وضعم به جایی رسیده که برم بازار جمعه ی شهرضا !

بعد به چهارتا دستمال کاغذی ۱۰۰۰تومان وفال حافظی که همش مثل همه قانع ام...

و یه جورایی نشون می دم که خیلی راضیم...

ولی ته دلم راضی نیست...میدونی احساس میکنم خیلی دارم عوض میشم...

زاهد مست شدم!!

+ نوشته شده در دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 10:54 قبل از ظهر توسط Mehrnaz |

 

قیافت کپی کاریکاتور رابینهود شده بود با اون ریشای مزخرفت!!

و منو به شک انداخته بودی که تو هم داری نونه ریشتو می خوری...(ما بقیش بماند)!

انقدر به این مسئله که من خیلی ادم زود قضاوت کنی هستم فکر کردم که

ترجیح دادم تا اطلاع ثانوی به اینه نگاه نکنم...!

+ نوشته شده در سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 12:35 بعد از ظهر توسط Mehrnaz |

 

یه چیزایی منو عذاب میده مثلا وقتی یه عالمه دلم واست تنگ میشه ولی هنوز ازت بدم میاد!!

وهی یادم به اون روز و اون حرفات میوفته..

و بعد  سعی میکنم که به خودم بقبولم که این حسی

که نسبت به تو دارم دقیقا تنفر نیست...یه چیزی تو مایه های نفرت!

اونم با "ر" دسته دار!!!

+ نوشته شده در یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 10:59 قبل از ظهر توسط Mehrnaz |

 

یاد گرفتم هر چیز که ظاهرا مثل ابه سر نکشم بالا!!

اول بو می کشم...

تو اتفاق به ظاهر آبی زندگی من بودی با این تفاوت

که تلخ بودی و من لباشک مزه ی بی مزه بودنت!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت 11:59 قبل از ظهر توسط Mehrnaz |

 

متوجه ی بی اهمیتی یا کم اهمیتیت که میشم

سعی می کنم زیاد به روی خودم نیارم ...

و هی فکر کنم تو می تونی شبیه کدوم قسمتهای بچگیم باشی!!

تو فقط شبیه کابوس هایی هستی که تو بچگیم میدیدم و

تصویرشون همیشه تو یادمه...یه جورایی منو عذاب میده..

چون دیگه کسی نیست که از ترس تو بغلش قایم شم!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 12:3 بعد از ظهر توسط Mehrnaz |

 

ذهنم در گیر یه قسمتهایی میشه که تو زیاد سر ازونها در نمیاری..

بعد که بیشتر متوجه میشم! باز متوجه میشم...منو تو اصلا بهم نمیخوریم!!!

و هی خودم رو قانع می کنم که اولین بار من تورو دور زدم...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط Mehrnaz |